پرواز با بالهای رویا
به خانم رقیه قنبرعلیزاده و محبت سختگیرانه اش
1
زمانی که بیش از آنچه اکنون هستم ، کودک بودم ، لذت پرواز را به تمامی تجربه کردم. روزی بربالای بام خانه رفتم ، دستانم را گشودم وخود را در آسمان رها کردم. دستهایم را - همانطور که پرندگان بالهایشان را تکان می دهند – تکان می دادم ودرآسمان به پرواز در می آمدم .جالب اینکه هیچ یک از مردم از دیدن این صحنه دچار حیرت نشده بودند؛ من هماتطور که درحال پرواز بودم ، باآشنایان سلام واحوال پرسی روزانه را نیز انجام می دادم .
صبح فردا که از خواب برخاستم ، شانه هایم هنوز بر اثر تقلا برای پرواز درد می کرد. وقتی دوباره این تجربه ی بی نظیر را به خاطر آوردم ساعتی را به مرورآن لحظه های لذت بخش گذراندم. می خواستم امروز هم پرواز کنم ، اما شانه هایم درد می کرد. ناگهان تصوری ذهنم را آزار داد. آیا پرواز من فقط یک خواب بود؟ اما درد پرواز را در شانه هایم احساس می کردم ... اما اگر این پرواز تنها رویایی در خواب بود؟! و شاید درد شانه هایم در اثر همین تلقین بود؟! یا اینکه حتی اگر یک بار توانسته بودم واقعا پرواز کنم از کجا معلوم که دفعه دومی هم در کار باشد؟! آیا برای مطمئن شدن باید از دیگران می پرسیدم که مرا درحال پرواز دیده بودند یا نه؟ می ترسیدم مرا به سخره بگیرند یا دیوانه ام بخوانند . به خودم گفتم که عاقلانه تر این است که مثل دیگران باشم. پس از کلنجاری طولانی خودم را متقاعد کردم که من یک پرنده نیستم و آنچه دیده ام تنها یک خواب بود. ازآن روز به بعد دیگر پرواز نکردم، هیچ وقت، نه درواقعیت ونه حتی درخواب ها ورویاهای شبانه ام.
2
واقعیت ورویا ، تاریخ و اسطوره گاه چنان در هم می آمیزند که تفکیک آنان از یکدیگر امکان ناپذیر است. گاه آنچه در خواب دیده ایم شباهتی غیر قابل انتظار به واقعیت دارد وگاه تجربیات واقعی ما تنها با منطق رویا توجیه پذیر می گردد .در دوران کودکی این در هم آمیختگی در بالاترین حد خود قرار دارد و به تدریج عواملی همچون آداب اجتماعی و تعلیم وتربیت – به ویژه نوع مدرن آن – بر رویاهای ما سرپوش می گذارند وآنهارا محدود می سازند . حال اگر یک فرد بزرگسال آسمان را در حال سخن گفتن با خود ببیند از نظر دیگران به اختلال روانی دچار شده است. اما در گذشته ای نه چندان دور و در جوامع به اصطلاح ابتدایی تر این امور به مثابه یک توانایی ذیل عناوینی همچون " کرامت " و " معجزه " جای می گرفتند. امروزه تنها فرصت مجاز برای ظهور این قبیل رویاها، خواب های شبانه است ودیدن فرشته ای پیر با بالهای بسیار بزرگ در حیاط خانه در روزی بارانی " توهم " خوانده می شود. در حالیکه در جوامع مذکور دیدن یک فرشته یا جن اگرچه شگفت انگیز اما در عین حال چنان منطقی بود که به صورت جمعی وهمزمان توسط افراد جامعه رویت می شد . (لطیفه تکین در شرح زندگی اش می گوید که در بچگی در اتاق پذیرایی خانه شان با جن ها قایم باشک بازی می کرد.) در چنین وضعیتی رویا و اسطوره چنان در لایه لایه ی زندگی انسان رسوخ کرده است که به مثابه " امر واقع " متجلی و به تبع آن روایت می شود.
3
در آثار شاعرانه ی مکتب داستان نویسی رئالیسم جادویی اسطوره و افسانه های بومی در واقعیت های روزمره زندگی امروزی ادغام می شوند و دنیای خاصی را بوجود می آورند. نویسندگان رئالیسم جادویی که عمدتا به کشورهای جهان سوم تعلق دارند، می کوشند که در مسیر شناخت هویت خود به شناخت و بازآفرینی اسطوره هایشان بپردازند. اما به محض نام بردن از رئالیسم جادویی نام گابریل گارسیا مارکز وآمریکای لاتین در ذهن تداعی می شوند . در این آثار مرز واقعیت ورویا چنان محو می شود که این دو جهان همچون تاروپود مکمل کلیتی نو عمل می کنند که مبهم و فریبنده است زیرا چنین می نماید که درآن محتمل ونامحتمل هردو از یک جوهرند. این رویکرد در رئالیسم جادویی را می توان از سویی با مکتب روانشناسی یونگ مرتبط دانست که در آن تمایز میان انسان ابتدایی – که اسطوره بخشی از زندگی روزانه او محسوب می شود – و انسان امروزی – که در ظاهر اهمیت اسطوره برایش رنگ باخته است – در هم شکسته شده است. نویسندگان رئالیسم جادویی با خلق آثار خیال انگیز و جادوزا، این فرصت دوباره را به انسان امروزی داده اند که در فضای پر رمز و راز اسطوره ها غوطه ور گردد، لذت خیالبافی ها و رویاهای شیرین کودکانه را بازیابد وباز هم همبازی اشباح، اجنه و فرشتگانی شود که زود باوری، شگفت زدگی، ترس و نفرت به ایشان گوشت و خون بخشیده است.
4
گابریل گارسیا مارکزدر داستان کوتاه "پیرمردی بابالهای بسیار بزرگ " روایت گر گذار انسان از دوران جهان بینی اسطوره ای و عبور از دنیای رازآلوده رویاهاست. ظهور شخصیت فرشته/ پیرمرد بالدار در داستان در موقعیتی عجیب و دشوار رخ می دهد. سه روز است که باران بی وقفه می بارد، آب همه جا را فراگرفته است و خرچنگ ها به خانه هجوم آورده اند. پلایو مشغول کشتن و دفع خرچنگ هاست و همسرش الیسندا به کودک نوزاد و تب آلودشان رسیدگی می کند. این بخش یادآور مرحله ای است که انسان نه در پیوند بلکه در جدال با طیعت و به دنبال تحت سلطه گرفتن آن است. در چنین شرایطی ناگهان نمادی کهن از میان انبوه گل ولای ناخوآگاه انسانی مجال ظهور می یابد؛ فرشته ای در قالب پیرمردی با بالهای بسیار بزرگ. اندام انسانی فرشته/ پیرمرد نشانگر تجلی امیال و آرزوهای انسانی، پیری او معرف کهن بودن و بالها استعاره ای است از ماهیت رویایی مفاهیم افسانه و اسطوره. وجود بالها براندام انسانی پیرمرد چنان طبیعی به نظر می رسد که گویی این دیگران هستند که میراثی باستانی را از دست داده اند. هریک از انسان ها آرزوهای گمشده خویش را در وجود این اسطوره باز می جویند: یکی او را شایسته رهبری جهان می داند، دیگری تصویر جنگاوری کهن را در سیمای او باز می جوید، برخی او راتجلی نژادی آرمانی و ابرانسانی می دانند و دسته ای با عطشی معنوی و در پی رستگاری به او روی آوردند.
پس از فتح سرزمین های آمریکای لاتین ونشر وقایعنامه ها و فتحنامه ها، اصحاب تفتیش عقاید کلیسا به مقابله با انتشار چنین آثار داستانی در مستعمرات پرداختند. آنان داستان را برای روح خیال پرداز و بی مهار ساکنان مستعمرات خطرناک و مسموم کننده می دانستند. منتشرکنندگان و خوانندگان این گونه آثار تا مدت ها مورد توهین و توبیخ و مجازات قرار می گرفتند. به این ترتیب کتاب های افسانه ای ممنوع و نایاب شد اما برخلاف اراده ی کلیسا، افسانه ها به متن زندگی مردم راه یافتند و همه ی شئون واقعی را آلوده ساختند. این وضعیت در داستان مارکز به گونه ای هنرمندانه بازنمایی شده است : فرشته ی سرگردان داستان از فراریان بازمانده ی " توطئه ای الهی " است. این توطئه در تلاش کشیش برای پراکندن مردم از گرد فرشته ونیز توصیه زن همسایه به پلایو برای کشتن فرشته نمودی دوباره می یابد.
پلایو مامور قانون است اما دل کشتن فرشته را ندارد زیرا در ناخودآگاه خود به شکوه و غنای مخیل تمدن پیش ـ کلمبی دلبسته است و از اولین روز دیدار نسبت به پیرمرد احساس آشنایی دارد. خاطره ی وقایعنامه های کشف آمریکا – که سرچشمه ی ادبیات داستانی درآمریکای لاتین است – در صدای دریانوردگونه ی پیرمرد و ترانه هایی که می خواند نمودی جادویی می یابد. کشیش منطقه که از درک زبان فرشته عاجز است او راموجودی شیاد وشیطانی می خواند. ظواهر فرشته به آنچه کلیسا انتظار دارد شبیه نیست و حتی بالهایش به تمثال فرشتگان مقدس در تصاویر منقوش بر طاق های پرجلال کلیسا شباهتی ندارد. کلیسا به مثابه نهادی تمامیت خواه اسطوره ای را که با معیارهای دینی مطابقت نداشته باشد نمی پذیرد. این تعارض میان کشیش و فرشته تعارض جهان بینی فلسفی تمدن لاتین (به نمایندگی کلیسا) با جهان بینی اسطوره ای پیش کلمبی را تداعی می نماید. سخنان کشیش در عین حال یادآور مخالفت کلیسا با کتاب های افسانه ای است وگویی شخصیت کشیش در این داستان کاریکاتوری از شخصیت کشیشی فاضل ودلسوز داستان دن کیشوت که بی وقفه سرگرم نابود کردن کتب ضاله بود. کشیش هرچه قدر از بابت توجه مردم به فرشته/ پیرمرد نگران است اقبال عامه را به ماجرای زنی که در اثر گناه به شکل حشره ای درآمده به فال نیک می گیرد وآن را مطابق منویات مسیحیت می داند و مردم ساده دل را به شنیدن و پندگرفتن از آن تشویق می نماید.
زندگی پلایو و الیسندا در اثر اقبال عامه به فرشته/ پیرمرد و کسب درآمد از این طریق دگرگون می شود. این دگرگونی در شغل جدید، خانه ی جدید، ونوع پوشش جدید آنها مشهود است. گویی این نماد کهن به زندگی آنها هویتی نوین بخشیده است. اما اگرچه این زندگی و هویت تازه ریشه در اسطوره های کهن دارد و در شکل گیری خود ناگزیر از از چنین مواجهه ای بوده است، اما پس از تثبیت واستقرار نظم نوین دیگر ظرفیت تحمل بی نظمی رادر متن خود ندارد و این جهان کهن را به عنوان عنصری مزاحم به حاشیه می راند. به همین دلیل است که پلایو علاوه بر نصب حفاظ هایی برای مقابله با خرچنگ ها – به عنوان نماد توحش – موانعی را برای جلوگیری از ورود فرشتگان – به عنوان نماد اسطوره و ناخودآگاهی – پیرامون خانه تعبیه می کند. با این همه باز هم موفق به محو آنان نمی شود چراکه افسانه واسطوره علیرغم کهنگی و درحاشیه بودن با جان سختی بی مانندی خود را تکثیر و بازتولید می کنند تا آنجا که با طغیان علیه متن، خانه را به "جهنمی پر از فرشتگان" بدل می سازد.
اسطوره با کودکی و جنون پیوندی ناگسستنی دارد زیرا در هرسه شعور به شکلی ناخودآگاه عمل می نماید. رابطه ی صمیمانه ی پیرمرد بالدار با کودک و یا اشتیاق مجانین به زیارت پیرمرد از همین امر حکایت دارد. حتی معجزات این فرشته پیر شباهتی به "معجزات معمول" ندارد و بیشتر به اختلال روانی شبیه است. از طرف دیگر ظهور فرشته در داستان با تب کردن نوزاد مصادف است چرا که کودکی و تب خاستگاه رویا و هذیان هستند. مسیح زمانی گفته است که تنها کودکان به ملکوت خداوند راه می یابند وعنوان فرعی داستان " قصه ای برای کودکان " نشانگر اهمیت کودکی در درک فرآیند رویا وهمچنین تلنگری به ذهن خفته برای یادآوری رویاهای کودکانه است. اما به محض اینکه کودک کمی رشد می کند، به مدرسه می رود وتحت تعلیم وتربیت قرار می گیرد این ارتباط رنگ می بازد؛ عامل تعلیم وتربیت بر قدرت رویاپردازی کودک مهار می زند و او را از فرارفتن از مرز آگاهی باز می دارد. حال این فرشته ی تنها است که به هذیان وتب دچار می شود؛ گویی به "شبحی سرگردان ودر حال مرگ" بدل گردیده است.
هنرمندی گفته است یک پیرمرد کهنسال همانند کتابخانه ای قدیمی است . اما پیرمرد در پایان داستان مارکز مانند پدربزرگی است که تنها دلیل حضورش در خانه ترحم دیگران نسبت به اوست. او وظیفه ی خود را به خوبی به انجام رسانده ولی اکنون برای ساکنان خانه دست وپاگیر و مزاحم است. او که با شکیبایی مسیح وار مصائب بسیاری راتاب آورده است اینک باید به آسمان بازگردد تا شاید گاه به صورت نقطه ای خیالی در دوردست بازآفریده شود.
حامد رمضانی ـ آبان 88
حامد رمضانی
بگو به پرده ببندد دو چشم پنجره را
بگو كه پس بزند از نگاه منظره را
هجوم اره به گل ـ اين جدال، بي شرمی ست ـ
نبرد تيغ و گلو؟ بس كن اين مناظره را !
طناب دار مرا دست عقده می بافد
به گردن تو اگر بسته بغض اين گره را
مگر به غيرت جنگل نداده اند خبر ؟!
كه می درند تبرها نهال باكره را
هميشه صاعقه بر ذهن آسمان خط زد
هراس می برد از ياد مرد خاطره را
مرا به تيغ جنون بسپريد بعد از اين
مگر كه بازكند زخم راه حنجره را...
حميده شيردل
یک عنکبوت توی سرم لانه کرده بود
بر لاشه ای لذیذ و رادیو نفت را
از موج FM اش نود و هشت بار ریخت
من هم به روی قهوه شکر ریختم و تا↓
ته سرکشید خون همان لاشه را و رفت
یک قهوه با شکر و کمی صبح گلبهی
چرخید توی شاهرگم بعد قی شدم
خونی کثیف از تن من ریخت بر مهی↓
کمرنگ، در شبی که تو گم می شوی و من
برگشته ام دو باره به شب های توی تخت
برگشته ام به خون، به تو، لبخند و صبح بعد
از اتفاق قرمز بدخیم روی تخت
یک استکان قهوه و باران پشت در
یک لاشه بو گرفته و یک زن و رادیو
هر روز یک گلوله و هر روز روز مرگ
هرشب دچار سرفه و هرشب دچار تو
مدرسه، امتحان، معلم و ترکه تمام شد...
«کیله لو»، قورباغه، بوی ماهی و تندی عرق تن دختران ده ساله.
تابستان در باغ مشدی منور، درخت به درخت، شاخه به شاخه میوه ها را دست به دست می کند... ما ترشی آلوچه های نارس را همراه با مزه ی فحش های چارواداری منور خانم نوش جان می کردیم.
رودخانه آب بند را پاره کرده بود تا برای شنای همه ی بچه های محل جا داشته باشد. ما با بستر رودخانه هم بستر می شدیم تا لذت آب تنی با ماهی ها و دختران جوکی را به قیمت زخم «لم» و «گزنا» خریدار باشیم.
عالیه عرفانیان جوان
دوباره شکستم، شکستی، شکست
غزل غرشی کرد و بر گل نشست
غزل اولین دزد دریا نبود
شکستن برایش معما نبود
ببین، پای چوبی او خسته است
و چشم چپش را فقط بسته است
هوای نگاهش که طوفانی است
همیشه در این عرشه زندانی است...
بکش بادبان های فرسوده را
و برگرد این راه پیموده را
برایم غزل های وحشی بساز
بکش موج ها را در آغوش و باز
بران تا ته این خیالات زشت
فرشته کشی، فتح گنج بهشت ...
و حالا تو مرد پری ها شدی
نه مرد پری، مرد دریا شدی
و سهم تو رقصیدن کوسه ها ست
و بادی که آبستن بوسه ها ست ...
حميده شيردل
از روزنامه های عصر گرفته
تا پک زدن به گوشه ی سيگار
حتی به خنده های اين قرن هم عادت نکرده ام .
و شکل سايه ای شده ام
که هر روز سه سانتی متر بلندتر از قد زمين ايستاده
و دارد به جای انگشت سبابه اش فکر می کند
که می خواهد از شناسنامه اش پرت شود .
***
امروز هم از آسمان برف
از نگاه تو درد
و از راديو قطره قطره نفت
گرانتر از بشکه های ديروز باريد
و شکل غروب مرا
به سردی برگ های مرده داد
تا صبح بعد
زمين دوباره با سرفه های خونی
با دست های تاول زده
و پشت های خميده در معادن زغال سنگ
بيدار شود
تا صبح بعد بترسم از گريه های تو بر شانه هايم
و بترسم از لختی شبی که از پيراهنش درآمده
نگاه کن...
من به دموکراسی چشم های تو رای داده ام
نگذار مرا به قيمت نفت بفروشند.
حامد رمضانی
خون لخته بست بر بدن لخت مردها
يعنی تمام شد تب و تاب نبردها
يك قطره روی صفحه ی تقويم چكه كرد
فواره زد به چهره ی اين زوج و فردها
يك قطره خون ، به وسعت دريای بيكران
جايی برای كشتی رؤيا نوردها ...
***
از هفـت شهر می گذريد ای جنازه ها
ما مانده ايم و خستگی كوچه گردها ...
بسپاری خودت را به شلوغی خط ها
و صدای بوق
که بهار
رادیو به رادیو فواره زده
موجش را روی قیمت های بازار
و سین که به جیب های تو سکه نمی دهد
عیدی بگذاری لای قرآن
و در اولین نگاه می شناسی
زرد رنگ پریده را
پنهان پشت سبزه ها ...
پس دست های خالی ات را مشت می کنی
به شکل یک کلمه
لای کتاب های ممنوعه
و همه چیز را با چشم هایت
به خاک باغچه می سپاری ...
نوشتاری از من با عنوان رو یکرد های بومی گرا در شعر امروز مازندران
در بررسی روند شعر امروز مازندران در وبلاگ مازیارستان موجود می باشد.
در جستجوی زیبایی بودم
در اوراق فرهنگ ها
لغتی نبود
و در کوچه ای به تو برخوردم.
درکابوس های باکرگان و عادات ماهانه
سربازان با پرچم ها و بشارت نجات رژه می روند
و دجال ، قدم هایش
صدای پوتین ها و نعلین ها در من است...
من آغشته به سرخی پرچم ها بودم
تو را خانه ای امن یافتم
آغوشت را کلیسای پنهان.
گوشت و خون مرا چشیده ای...
دستانت را به دو سو باز کن
می خواهم بر اندام تو مصلوب شوم