تبليغاتX
اجــــاق

 

 

از نو بخوان حکایت کهنه را ــ افسانه ی هنوز و همیشه ها

آن قصه را روایت تازه کن ــ با صخره ها به لهجه ی تیشه ها

 

از باد و خاک و آب و عطش بگو ــ از ردّ ضربه های تبر بگو

این سرزمین گنگ ترک گرفت ــ در پنجه های شیون ریشه ها

 

حالا درخت ها خود وحشت اند ــ همسایه ی صمیمی نفرت اند

دیگر به سوی نور نمی جهد ــ یک شاخه در سیاهی بیشه ها *

 

شب در خیال پنجره جان گرفت ــ آن چشم های خیره ی لعنتی !

ما سنگ می زدیم و نمی شکست ــ تصویر بی نهایت شیشه ها...

 


 

* یک شاخه در سیاهی جنگل به سوی نور فریاد می کشد (الف. بامداد)

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 23:20 توسط حامد رمضاني |

 

این روزها دیگر موبایل به یکی از همراهان همیشگی ما بدل شده است؛ ابزاری اساسا برای ارتباط و سرگرمی که روز به روز کارکردهای رسانه ای متفاوتی را از خود به نمایش می گذارد. بخش زیادی از اوقات فراغت ما با این وسیله پرمی شود: از بازی های رایانه ای گرفته  تا عکاسی و تصویر برداری، گردش در سایت ها و خواندن مطالب، و گوش دادن به موسیقی. حالا دیگر هرکجای شهر که قدم بگذاریم صدای قطعات موسیقی  از تلفن های همراه به گوش می رسد، خواه به عنوان زنگ تماس و خواه ازسرانتخاب و لذت . آهنگ هایی که گاه خاطرات گذشته را تداعی می کنند و گاه به شکل خلاقانه ای نو و متفاوت به نظر می رسند.

چه موافق این پدیده باشیم و چه مخالف آن، نمی توان کتمان کرد که بخش عمده ای از کنش های ارتباطی، سلایق هنری و عادات فرهنگی ما با گسترش استفاده ی عمومی از موبایل، تحت تاثیر قرار گرفته است. در جمع ها و مهمانی های کسل کننده، گوش دادن به یک فایل صوتی می تواند راهی باشد برای فرار از صحبت های ملال آور؛ و یا برعکس شنیدن آهنگی در تاکسی یا اتوبوس و تقاضای ارسال آن از طریق بلوتوث ای بسا مقدمه ای باشد برآشنایی و رفاقت. دیگر پیامک ها هم  جایشان را به عنوان گونه ای جدید از انواع ادبی باز کرده اند و حتی چندین جشنواره ی سینمایی به فیلم های کوتاه موبایلی اختصاص یافته اند. همه ی اینها نشان می دهد که موبایل کم کم به رسانه ای قدرتمند تبدیل شده است و باید آن را درمناسبات فرهنگی جدی تر گرفت.

 شاید تاثیر تکنولوژی بر فرهنگ و هنر در ابتدا چنان واضح به نظر برسد که نیازی به توضیح نداشته باشد، اما درک کارکردهای پنهان و نتایج غیرعمدی آن دقت بیشتری را طلب می کند. می توان گفت رشد تکنولوژی از یک سو به ورود تجهیزات پیشرفته و گران قیمت به فرایند تولید و توزیع محصولات فرهنگی ـ هنری منجر شده و با افزایش جذابیت های تکنیکی و جلوه های ویژه، سلطه رسانه ای نظام های قدرت را در پی داشته است. اما از سوی دیگر، گسترش فناوری های ارتباطی و عرضه ی گسترده ابزارهای نسبتا ارزان ـ همچون رایانه های شخصی و موبایل ـ شبکه های رسانه ای جدیدی را ایجاد نموده و مجال بی سابقه ای به تولید و تکثیر فرهنگ غیررسمی و زیرزمینی داده است. هر از چندی ترانه ای میان مردم گل می کند که کسی نمی داند شاعر و آهنگسازش کیست اما بسیاری آن را در حافظه ی موبایلشان ذخیره کرده اند. امروزه هرکس که ذوق و استعدادی دارد می تواند با همین ابزارها اثرش را تولید و عرضه کند و پس از مدتی شبکه ی موبایلی از طریق بلوتوث، اتوماتیک وار آن را در اختیار طیف گسترده ای از افراد جامعه قرار می دهد.

در جامعه ای مثل ایران، که نظام سیاسی بسته ای دارد، حتی با صرف هزینه های گزاف مادی هم ارائه ی آثار هنری متفاوت با گفتمان رسمی، از طریق رسانه های متعارف امکان پذیر نیست. علاوه بر این، اشکال کلاسیک تولید و عرضه ی محصولات فرهنگی هزینه های سنگینی دربردارند.  بنابراین هنرمندانی که امیدی به حمایت دولتی ندارند برای تهیه و انتشار آثارشان به شیوه های نامتعارف  روی می آورند. این امر به نوبه ی خود می تواند بر دو حوزه ی فرم و محتوای آثار هنری تاثیرگذار باشد. در حوزه ی فرم، آن دسته از آثار هنری که ازطرق نامتعارف وغیر رسمی تولید می شوند، از قواعد مرسوم ژانر فاصله می گیرند. قطعه موسیقی ای که قرار است به صورت خانگی ضبط و به شکل غیررسمی پخش شود، نسبت به قطعه ای که در استودیویی مجهز تولید می شود، زیبایی شناسی متفاوتی خواهد داشت. در حوزه ی محتوا نیز این گونه آثار هرچه بیشتر در تعارض با گفتمان مسلط  قرار می گیرند و لحن سیاسی ـ انتقادی آنان شدت خواهد یافت. البته خود این رسانه ها هم به تدریج از حالت خنثی خارج شده و به پیام های سیاسی خاصی گرایش یافته اند. به عنوان نمونه، حتی  در میان آثار موسیقایی که به شکل متعارف تولید و سال ها در رسانه های رسمی پخش شده اند، مشاهده شده است پس از اینکه هنرمندی موضع سیاسی نقادانه ای نسبت به حکومت ابراز می کند، با وجود تحریم آثارش در رسانه های دولتی، اقبال به او در شبکه موبایلی افزایش چشمگیری می یابد.

***

بسیار گفته اند که رسانه و پیام از یکدیگر تفکیک ناپذیرند. اخیرا دوستی می گفت: «دیگر تماشای تلویزیون ـ برنامه اش هرچقدر هم خوب باشد ـ حس بدی به آدم می دهد!» و من می گویم چه خوب شد که پخش «ربنا»ی شجریان از صدا و سیما متوقف شد. شنیدن صدای استاد هم از «رسانه» ی موبایل، «پیام» دیگری دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 13:48 توسط حامد رمضاني |

 

عصر دیروز - سه شنبه، نهم آذر - دوست ارجمندمان، علیرضا کیانی، پس از بیست و چهار روز بازداشت و با قرار وثیقه از زندان اوین آزاد شد. این خبر خوش را به علیرضا، خانواده و دوستانش که با صبر و بردباری این ایام غم آلود را پشت سر گذاشته اند، تبریک می گویم.

 

با حافظ

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند

چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 10:3 توسط حامد رمضاني |

 

صبح امروز خبر تلخی شنیدم؛ دوست وبلاگ نویس و فرهیخته ام ـ علیرضا کیانی ـ روز یکشنبه در بابلسر بازداشت و به مکان نامعلومی انتقال داده شد. بعد از ظهر خبری تلخ تر که نومیدانه دعا می کنم صحت نداشته باشد: علیرضا کیانی در تماس تلفنی با خانواده اش گفته است در حال حاضر در زندان ساری ست و قرار است به زودی به اوین منتقل شود.

علیرضای عزیز؛

می دانم به زودی تو را خواهم دید و باز هم در حیاط دانشگاه مازندران سیگار پشت سیگار روشن می کنیم و به روسیاهی این روزگار قاه قاه می خندیم. من برایت از شعر می گویم و تو برایم از فلسفه... با همان صدای بی قرار، با همان روح بی قرارت که گویی هرگز آرام نمی گیرد. و دست آخر بعد از بافتن آسمان و ریسمان تخیلات و تفکراتمان، دردمندانه به خوش خیالی خودمان هم بخندیم!

 

و اما شعر

 

دیروزمان: حکایت خونین جگر شدن

فردایمان: به حسرت امروز سر شدن

سهراب سرگذشت غریبیم و ناگزیر

از سرنوشت کشته به دست پدر شدن

با من بگو که منطق پروازها چه بود؟

سیمرغ سربریده ی بی بال و پر شدن؟!!

وقتی سیاوشانه از آتش گزیر نیست

آری، خوشا شرر زدن و شعله ور شدن

ما رهسپار غربت خویشیم، رسم ماست

تنها برای سایه ی خود همسفر شدن

ما قصه گوی این شب یلدای خفته ایم

افسانه خوان وعده ی دور سحر شدن

 

" بودن " دوای درد کهن سال ما نبود

ما را علاج نیست از این غم، مگر " شدن "

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان 1389ساعت 16:23 توسط حامد رمضاني |

 

هفتم آبان سالروز درگذشت شاعری که در وطن غریبانه زیست و دست آخر به راه غربت رفت... اینک  سه سال از سفر بی بازگشت زنده یاد تیرداد نصری می گذرد. تاثیرگذاری این شاعر شهسواری بر ذهنیت ، نگاه و زبان بسیاری از شاعران ـ به ویژه شاعران شمالی ـ غیر قابل انکار است. تلاش او در جهت آموزش هنرجویان شعر و کمک به شاعران جوان تر از طریق نقد و گفتگو، پدیده ای است که چه در میان هم نسلان او و چه پس از او کمتر نظیر داشته است. پس از تبعید هم تیرداد با حضور در فضای مجازی و گفتگوی مکتوب و نگارش نقد بر آثار شاعران همچنان برای بسیاری از شاعران جوان نقش راهنما و آموزگار را داشت. اینک زمان آن فرا رسیده است تا با گردآوری و بازخوانی آثارش، اهمیت و جایگاه او بیش از پیش به جامعه ادبی نمایانده شود. متاسفانه سایت تیرداد نصری مدت ها ست که غیر فعال می باشد و جا دارد که دوستداران و شاگردان تیرداد توجه بیشتری به میراث ادبی او نشان دهند.

تیرداد نصری همواره به شعر و هنرش متعهد ماند و تنگنای معاش هرگز نتوانست بزرگی چون او را به مدح خوکان وادارد. کتاب های تیرداد هرگز در ایران مجوز چاپ دریافت نکردند اما همان ها هم که به صورت اینترنتی و یا به صورت دست نوشته  میان علاقمندان شعر منتشر شده اند گواه گوهر شاعری اویند.

دو شعر از زنده یاد تیرداد نصری

سه سقوط

نه به تماشای برق شفقتی در چشمهای يك زندگی –
خم شده ای تا رخساره خودت را
در ملايمت يك دريا ببينی .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
تصوير تو ، موج می خورد وُ در هم شكسته می شود
تصوير تو ، موج می خورد وُ از هم پراكنده می شود
به درون می نگری ؛
سه سقوط می بينی

سقوط اول :
از پله ها به اعماق می رفتی به يك جسد برخوردی .
فرشته ای فراز سرت بال می كشيد وُ سمت جلو می رفت
گاهي به عقب بر می گشت ببيند كه پشت سرش هستی ؟
آنوقت بر می گشت وُ باز سمت جلو می رفت .
غبارواره های جسد
همراه بوی ليمو - همراه سيزده سالگی ات
كنار تو می آمدند آنقدر كه
روبرو
تاريك شد و تاريكتر .
جلوتر نمی شد رفت - برگشتی .

سقوط دوّم :
از پله ها به اعماق می رفتی : تا درون . تا خويشتن خويش
در بيرون ، كتاب ها در شعله ها می سوخت و
در درون ، طنين نام های مباركی می پيچيد.
با هر شليك ، تو بودی كه می مردی
با هر شليك ، خون بيست سالگی تو بود فواره ای كه
خاك را
خم می شد وُ
می رفت به جستجو برای پيغامی .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . .
در روبرو
جز تيغ های تيز درخت ليمو
ميوه ای نبود : زخم ها بر سر انگشتهای تو افتاد .
جلو تر نمی شد رفت – برگشتی .

سقوط سوم :
از پله ها به اعماق می رفتی : تا پيری . تا كنار جانت .
كسی نيست ترا كفن بپوشاند
كسی نيست تا دفنت كند
فراز مرده ات
فرشتگان بی صدا چرخ می زنند وُ
به زلال اشك غسلت می دهند .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
جلو تر نمی شود بروی – بر می گردی .

اكنون در ايستگاهی – اكنون منتظر .
اكنون تمام كودكان تو با بيست ساله های من
تمام بيست ساله های تو با سالخوردگان من
مي روند وُ مي آيند
و در رخسار هم چيزی آشنا می جويند
از آنان ، كسانی به احضار روح می روند
از آنان ، كسانی به سقوط می انديشند
از آنان ….. كسي قطره ای در كف اوست :
می ايستد
به سمت آسمان می چرخد
و قطره كف دست – تمامت خود را –
جلو صورت خورشيد می گيرد

 

ایستگاه آخرین

پس از باران های بسيار
باران های بسيار
باران های بسيار
از قطار پياده شديم ، گفتيم :
« ….. ايستگاه آخرِمان اين بود »

در زير آسمانی خاکستر
از قطار
پياده شديم
اما دوباره قطاری
از دور می آيد

ما سرمی چرخانيم ، و به آخر اين ريل می نگريم :
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
( برای ما دست تکان می دهند
در مار پيچ کوه های مِه آلود - مادران کوهستان
در نور آفتاب - دختران پسته و چای
در همهمه پنبه زارها - پسران بلوغ

برای ما دست تکان می دهد کوير )

ما پياده شديم
اين قطار اما
همچنان
می برد ما را
با خود .

 

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 12:3 توسط حامد رمضاني |